اوستا یکساله میشود
تولدت مبارک پسر قشنگم .. مرد کوچیک من .. همیشه از خدا دلمون یه پسر میخواست ..
حالا که بهمون داده همه تلاشمون رو برای صالح بودنش بکار میبندیم ....
ادامه مطلب
تولدت مبارک پسر قشنگم .. مرد کوچیک من .. همیشه از خدا دلمون یه پسر میخواست ..
حالا که بهمون داده همه تلاشمون رو برای صالح بودنش بکار میبندیم ....
دکتر میگه این واکسن رو بزنی ایمنی بچه رو تا 40 سالگی تضمین
میکنه و چون ما تو کشوری زندگی میکنیم که مهاجر پذیره پس با همه
جور آدمی در ارتباط خواهیم بود.. اینه که سریع تا دکتر این واکسن
آپشنال رو پیشنهاد داد قبول کردیم ..
بچم هم طبق معمول خوشحال و خندان رفت و گریان و نالان اومد..
با این تفاوت که تودوماهگیشاصلا تب نکرد ولی تو سه ماهگیش که
واکسن مننژیت رو زد تب کرد...
بمیرم که بچه ارومم نالان شده.:((..... مث میشه دوس داره پاشه بشینه...
اوِستا جوجه ی ما درست تو سه ماهگیش تونست اولین قدم رو با پاهای
کوچیکش برداره روی سطح نچندان صاف شیکم مامانش...:)))).....
از 70 روزگیش هم که با کمک بابا مامان راحت از جا بلند میشه و
میشینه ..
چند روز هم هست که گیر به اوای جدید :اوووو...اووو... یا هووو...هووو..
با یه عالمه تف آب دهن آویزون..:))......
دوستای مهربونش هم یه جغجغه است و یه جعبه دستمال کاغذی
اینهمه عروسک رو گذاشته و با این جعبه یه مغازله میکنه که بیا و ببین...
اولین قهقه بلندش هم برای این جعبه بود ...
دومین وسیله ای که خیلی دوسش داره یه لثه گیره که دیروز براش
خریدیم.. البته هنوز نمیدونم برای شکل بستش ذوق میکنه یا برای خود
لثه گیره!! اخه من هنوز از بستش درش نیوردم:).... میترسم جداش
کنم دیگه ذوق نکنه بره کنار بقیه اسباب بازیهاش... بازم خوبه که
اسباب بازی زیادی براش نخریدیمااااااااااا
..............
خیلی راحت با هر صدایی میمی اش روول ول میکنه وبرمیگره به سمت
صدا مگه اینکه دیگه خیییلی گرسنه باشه که دیگه ننه آقا سرش
نمیشه!!:))...یه روز تو عمر کوچیکیش بچم تا 4 صبح بیدار بود که بابایی
زحمت همراهیش رو کشید و فرداش از دماغمون دراورد!!
این شدکه جوجه الان تحت تعلیم اجباری داره ساعت خوابش برمیگره
به 12 تا 7 صبح...اخه هرجوری از الان یاد بگیره طول مدت نوپایی و
خردسالیش هم همون نجوری میشه......
یه مهمونی مامان بازی هم رفتیم کلی حال داد... همه مامان ها بودن
با کلی جوجه کوچولموچول.. که اوِس ما از همه چوچیک تر بود!..
قربونش برم که تو همه مهمونی آقا وار رفتار
کرد... تا حالا هم تو کار غریبی و اینحرفا نیست .. بچم مهربونه خوب...
حتی امروزبا اینهمه تبی که داشت بازم میخندید...
دیگه اینکه یه مدت بود چشمای اوِستا قی داشت یا اشک میریخت
شدید دکترش هم فقط زمان رو باعث حلش میدونست...
تا اینکه بردمش پیش یه دکتر ایرانیکه مطبش پایین ساختمونمون
بود...
خانوم دکتر گفت چیزی نیست همیشه کلرایدسدیم تو بینی اش بریز
تا راه اشکی متصل به بینی شباز باشه....... منم ریختم..
به ساعت نکشیدکه خوب شد و تا حالا هم دیگه اشکی نشده بچم...
راستی یه نینی دید دیگه هم اومد ........ میشه نوه خواهر شوهرم....
بعبارتی پسر دختر خواهر شوهرم!!.یا پسر دختر عمه اوِستا..........
عکساش برسه دستم میذارم براتون...شنیدم که ابرو پیوسته و چشم
درشتو خوشگله حسابی ماشاللهههههههه.....
22 بهمن هر سال یاد داور خاطره خوشیه که به بهانه ش امروز اینجا
پسر جونم به باباش تبریک میگه : الهی همیشه دلت شاد باشه بابایی
جونی که با همه سختکوشیهات و خستگی بعدش بازم از بازی با من
خسته نمیشی .....اوِستا ............
تولده اقای تو که نیسس.... دلت آببب....
روی میز اشپزخونه در حال خنده ای مستانه .......
.....................
پسرک ما در 70 روزگی دیگه صدای گریه نوزاد مانند معروف اونقه اونقه نداشت......
شروع کرده به درست کردن حباب با اب دهنش. همون تف خودمونه دیگه بابا.....
گفتم حالا عکس بذارم حالتون بهم میخوره ههههههههههههه:))).......
روز هفتادو نهم تونست به یذره کمک از بابا بشینه رو ی زمین ...
ازون موقع به بعد هم تا ما رو میبنبه پاهاشو تو سینش جمع میکنه و سرش رو
میاره بالا که یعنی اره داداش!! بیا ما رو کمکی بنما .. پاشیم بریم دنبال
کارو زندگانییی....... سینه هم خیز هم میره وی باید دستم رو بذارم کف پاش
که اونم فشار ده بره جلو .. ولی کلا از دمرو بودن خوشش نمیاد..
از حرف زدن هم که نگو واوایلااااااا......سخنگو مخنگویی چیزی نشه این اقا
پس فردااااااااااا بنده اسمم رو عوض میکنم...
روز بروز هم با اخلاقتر و خوش خنده تر میشه .. خدایا خیلی چاکریم به مولا
... مواظب بچه هامون باشی ها .
وقتی میخواد بخوابه باید بگیریش تو بغلت سفت سفت تا احساس
امنیت کنه و به سوتی نکشید خوابش ببره .اخ اینقده کیف میدهههه....